داستان مهاجرت من

داستان مهاجرت من:

دوستان سلام. امیدوارم گرد و خاک روزگار پرتجربه ترتون کرده باشه و زمینتون نزده باشه.

میدونم که یکی از مهم ترین افکار تو ذهن ما ایرونی ها تو این دوره و زمونه رفتن از ایرانه. من به عنوان کسی که خودم این کارو کردم و یه روزی عزمم رو جزم کردم و رفتم دوست دارم به کسایی که علاقه به رفتن دارن کمک کنم. 

شاید ندونید برای رفتن از کجا باید شروع کرد. اصلا شاید بعضیا ندونن اون وردنیا چجوریه و یا رفتن چیا لازم داره. ولی خوب از موندن هم خسته شدن و دیگه زدن به سیم آخر. 

من ده دوازده سال پیش یه روزی واسه رفتنم  تصمیم جدی گرفتم. آسون که نبود. خیلی برنامه ریزی میخواست. اون زمان راحت تر میشد از توی اینترنت اطلاعات کسب کرد. همه چی تا قهقرا فیلتر نبود! واسه همینه که دلم میخواد از این طریق اطلاعات رسونی کنم. اعتقادم اینه که باید دست دیگران رو هم گرفت. اگر چیزی میدونم که به درد بقیه میخوره خوشحالم میکنه که به اشتراک بذارم.

اولین قدم تو رفتن عزم جزمه. باید واقعا بخوای که بری. از اینجا دل کنده باشی و اصلا هم پشیمون نشی که رفتی. برای من که اینطوری بود. روزی که رفتم برام روز رهایی بود. هیچ وقت احساس نکردم میخوام برگردم. هنوزم همین احساسو دارم. رفتن برام مثل کندن یه دندون پوسیده از ریشه بود.

ولی شاید بعضیا نمیتونن از اینجا دل بکنن و فکر دوری از عزیزانشون براشون مثل یه کابوسه. اگز جزء اون دسته هستین فکر کنم بی خیال رفتن شین بهتر باشه. چون ممکنه نرفته برگردین.

میدونیین چیه؟ ساپورت روحی اون ور خیلی مهمه. تنهایی های غربت هیچ شباهتی به تنهایی های اینور نداره. یه جورایی زندانه. ولی من پیه همه چیو به تنم مالیدم و سوار هواپیماهای آرزوم شدم و پر کشیدم و رفتم.

رفتن من ازخوندن زبان آیلتس به طور جدی شروع شد. خدا پدر معلم خصوصی آیلتسمو بیامرزه که کلی چشم و گوشمونو باز کرد. ولی خوب من خودم هم همیشه تو فکر رفتن بودم. فامیل داشتن در اون ور دنیا هم بی تاثیر نبود و این برام یه انگیزه بود. یه علامت سوال به اسم خارج همیشه تو ذهنم بود و هیچ وقت آرومم نذاشت. ولی خوب الان دیگه میدونم خارج جیه و کجاست و اصلا چه حال و روزی داره.

شرط اول ارتباط با دنیای غیر، دونستن زبونشونه. من از بچگی زبان انگلیسی میخوندم. دوره های کامل موسسه ای و این یکی دو سال آخر هم تخصصی و آیلتس. نا سلامتی میخوای اون ور کار کنی و درس بخونی. خارج که همش فروشکاه رفتن و قیمت اجناس سوال کردن نیست.

خلاصه اینکه مدرک آیلتسم با یه نمره خوب اومد دستم. یه قدم نزدیک تر شدم به رویام. شروع کردم سایتای دانشکاه های خارجی رو زیر و رو کردن.  هیج وقت تو ذهنم نیومد که نمیشه. همیشه استوار رفتم جلو و اعتقاد داشتم که میتونم. خوب خیلیا پشیمونت میکنن و بهت میخندن. خیلیا بهت نه میگن و سنگ جلو پات میندازن. خیلیام فکر میکنن که یه رویا پردازی.  ولی من محکم تر از اون حرفا جلو میرفتم. رسیدن به آرزو کار ساده ای نیست.  باید پیه همه چیو به تن مالید. 

راستش رو بگم گرفتن پذیرش از دانشکاه سوئد در مقطع فوق لیسانس چندان کار سختی برام نبود. مدارکم رو ترجمه کردم و فرستادم به دانشکاه. چند تا رشته روانتخاب کردم و از یکی دو تا شم پذیرش گرفتم.

یه روزی ایمیل پذیرش از دانشکاه بهم رسید و منم عین اسب بالدار تو تخیلاتم از خوشحالی پرواز کردم.

بعدش هم نوبت به کارای سفارتی و ویزا رسید و یه روزی چشام و باز کردم و تو سوئد بودم.

دوستان عزیزم خواستن توانستن است. دنبال آرزوهاتون برین. بهشون میرسین.

 من فوق لیسانسمو به زبان انگلیسی تو سوئد گرفتم و بعد از اونم توی همون دانشگاه مشغول به کار تحقیقاتی شدم و بعد هم به آمریکا نقل مکان کردم.

زندگی ساده نر و زیباتر از چیزیه که فکر میکنید.

من میتونم تو تمام این مراحل حساس و یا حتی دشوار مشاور و پشتیبان شما باشم. از ترجمه تا پیدا کردن دانشگاه مرتبط و نوشتن نامه های اداری تا نوشتن یه رزومه کاری و تخصصی به زبان انگلیسی و غیره و غیره. 

بیایید غیر ممکن هارو ممکن کنیم. حتی اگر به نظر خیلی سخت میان. قول میدم کمکتون کنم.

یا حق.

نگار 

نوزده اسفند نود و هفت

 

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s