بوی عید خونه مامان بزرگ

یاد بچگیام افتادم که مامان بزرگم تو عید دیدنی بهمون تعارف میکرد و میگفت از این شیرینی ها بخور، از اون شکلات بخور، میوه بردار، بعد هم بهمون یه تخم مرغ رنگی میداد و واسه تبرک پول نو از لای قرآن بهمون میداد و‌ مام کلی ذوق میکردیم و خوشحال میشدیم.

سال ها گذشت، بزرگ شدم، از ایران رفتم، چند سالی عیدو خونه نبودم. هر سال با خاطره عیدای ایران تو غربت دور سفره کوچولوی هفت سینم نشستم و تنهایی سالو تحویل کردم، اما یک لحظه هم از فکر عید کنار عزیزانم بیرون نیومدم.

اما امسال فرق میکنه. بعد از مدت زیادی اومدم ایران تا عیدو پیش خونوادم‌باشم. به عشق عید دیدنی خونه مادربزرگ.

ولی اینجا هم دیگه همه چیز عوض شده. خیلی چیزا فرق کرده.

مامان بزرگ دیگه کسیو یادش نمیاد. نه تارف میکنه چیزی بخوریم نه یادش میاد بهمون عیدی بده. مامانم پول براش گذاشت لای قرآن و داد دستش. ماهم خودمون رفتیم جلو و از دستش گرفتیم و تشکر کردیم. مادربزرگ رنجور و ضعیف شده.

این عید دیگه مث اون‌عیدا نیست. صفایی نداره. مادربزرگ پیر شده، کاش مادربزرگ میدونست ما کنارشیم. کاش مارو یادش میومد….

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google photo

You are commenting using your Google account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s